یه خونه هر جایی می تونه باشه.
می تونه بالای یه ساختمون بلند باشه.
می تونه تو یه کوچه قدیمی که زیر یه بازارچست باشه.
می تونه بزرگ ، یا می تونه کوچیک باشه.
می تونه برای هر کس مفهومی داشته باشه یا هر رنگی داشته باشه.
می تونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه. می تونه به رنگ قرمز یا به رنگ…
ولی به نظر من ، یعنی بهتر بگم 'ما' معتقیدم خونه هر چی که باشه باید سبز باشه...
بله سبز و همیشه سبز ...
وقتی صدای دلنشین شکیبایی با این متن در هم امیخته می شد ...می تونستم خونه خودمو تو ذهنم تصور کنم ... و اینجا برای خودم یه خونه ساختم ...خانه ای به شیوه من ...حالا ادرس امو عوض کردم تا کمی لذت رهایی و ازادی رو بچشم ...اما اینجا رو دوست دارم ...هر وقت مطالب ارشیو رو میخونم حس زمان نوشتن در من تداعی می شه ...و من اینو زیاد دوست دارم ...
نوشته شده توسط ParPar در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 |

بانو !
یکی از این جمعه ها
کفشهایتان را پا کنید
و به دیدن مردی بروید
که تمامِ هفته را
به عشق جمعهای سر میکند
که ممکن است
بانویش کفشهایش را به پا کند
و به دیدارِ او برود
...
شاید این مرد من باشم
شاید آن بانو تو باشی
شاید این جمعه ، همان جمعه باشد ...
نوشته شده توسط ParPar در جمعه یازدهم فروردین 1391 |
نمیدونم مثلث بود یا مستطیل ...
شاید ذوزنقه ...
هر چی بود خراب کردم ...
تمام اضلاع را با کمال خونسردی از هم جدا کردم و تکه ها رو با شدت به هوا پرتاب کردم ...
اخیش چه حسی خوبی دارم ...
راه نفسم باز شده و راحت نفس می کشم ...
ویران کردم ...
و به تمام سیاهی ها رنگی سفید ...نه رنگ آبی زدم ...آبی اسمانی ...
مثل اسمان اتاقم از پشت پنجره ...
شفاف ...شفاف ...
نوشته شده توسط ParPar در پنجشنبه دهم فروردین 1391 |
نوشته شده توسط ParPar در دوشنبه هفتم فروردین 1391 |
هر سال که می گذرد
یک سال به عمرم اضافه می شود یا
یک سال از عمرم کم می شود؟
نوشته شده توسط ParPar در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 |

روزهای پر استرس و سختی رو گذروندم ... الان تو راهم از دانشگاه به خونه ...دلم میخواد زودتر برسم خونه ...کتابهامو پرت کنم روی مبل ...یه صندلی بذارم زیر پام ...چمدونم رو از روی کمد بیارم پایین ...حالا لباسهامو انتخاب کنم ...این کفش این شال ...حالا همه چی اماده است و من منتظر نشته ام تا لحظه ها بیایند ...اما دلم عجیب شور می زنه ...دستم هم عجیب تر درد می کنه ...
نوشته شده توسط ParPar در شنبه بیست و نهم بهمن 1390 |
تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من میگيری اين جوری ميان علفها مینشينی. من زير چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هيچی نمیگويی، چون تقصير همهی سؤِتفاهمها زير سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز يک خرده نزديکتر بنشينی...

نوشته شده توسط ParPar در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 |
دستم درد می کرد دیگه طاقت درس خوندن و ازم گرفته بود ...رو تخت دراز کشیدم به دستم نگاه کردم باهاش حرف زدم بیا و تو این هفته با من یار باش بذار امتحانام و خوب بدم ...همین وسطا بود که صدای تلفن ام اومد ...
بالاخره ارش اجازه داد و دستشو قطع کردن ...و عجب تلخ این روزگار ...شاید اگه ...شاید اگه ویزاش زودتر درست می شد اون هم الان دو تا دست داشت ...شاید اگه ...اما ...بغض راه گلوم رو بسته ...سمیرا و فواد تو اسکایپ سکوت کردند ...سعید اس ام اس میده ...بچه ها زنگ می زنند ...اما ...ارش ...
درد دستم بیشتر شده ...اما دیگه مهم نیست ...
نوشته شده توسط ParPar در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 |
رسید هتل ...
در اتاق رو باز کرد ...
وسایلشو گذاشت رو تخت ...
و سریع شماره گرفت ...
گوش کن ...
اینها رو گفتم که بدونی چقدر عزیزی ...
اینها رو گفتم که به دستات یه نگاه کنی ...
اینها رو گفتم که بری دنبال دلت ...
اینها رو گفتم که دوباره چشمات لبخند بزنه ...
اینها رو گفتم که بدونی ، مردونگی به جنسیت نیست ...
باز هم برات می گم الان خسته ام ...
...
نوشته شده توسط ParPar در شنبه بیست و دوم بهمن 1390 |
شلاق می زنند بر زخمهای دل...
عکس ها، چتها ...
دو نقطه و ستارههای روی کیبورد: بوسههای دیجتالی ...
دو نقطه و پرانتزها؛ اخم و خندههای فانتزی ...
هزاری هم این آدمکهای زرد و دیجیتالی غش بکنند و ریسه بروند یا اشک از دو سوی صورت گردشان مثل باران بهاری ببارد....
دوری دوای خودش را دارد؛ لمس و حضور ...
مادرها بلد نیستند با این شکلکها بخندند ...
پدرها معنی پرانتزهای باز و دو نقطه را نمی فهمند ...
برادرها با شکلکهای شیطانی، روح سرکشِ سربه سر گذاشتنهایشان آرام نمی گیرد ...
خواهرها با نقطه خطهای مورب بغل کردنشان نمی آید ...
لبها و چشمهای کدام یار حتی اگر ستاره بارانِ همه کیبوردهای جهانشان کنیم، داغ می شوند ...
این درد دوای خودش را دارد؛ لمس و حضور....
باقی همه تازیانه بر زخم است...
نوشته شده توسط ParPar در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 |
درباره وبلاگ

دفترچه خاطرات اينترنتي
در پايان يک روز پرحادثه يا يک هفته پرخاطره ، چه سرگرمي اي لذت بخش تر از رفتن به سراغ يک دفترچه خاطرات کهنه سراغ داريد ؟ خاطره نويسي شايد تلاشي باشد براي نگه داشـــتن تصويري از زندگي يا تثبيت يک حس و يک لحظه يا نگهدري يک تجـــربه ، اما بيشتر خاطــرات در کنج خلوتي از خانه يا گوشه اي پرغبار از يک کنج قديمي ، اغلب بلا استفاده مي مانند.
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشيو
طراح قالب
POWERED BY